بعد از اینهمه مدت بازم برگشتم تو بغل خودت نمیدونم از کجای دردی که این مدت کشیدم بگم اما این روزا سخت تر از چیزیه که از خاطرم بره. تنهایی بار یه تنهایی بزرگ رو به دوشم میکشم. یجوری که خودمم عاجز شدم از تحملش اما تحمل میکنم نمیدونم تهش چی میخواد بشه اما دارم میگذرونم. و خودمم کم کم تموم میشم. موند به قلبم حسرتش به دست بیارمت ولی عشق همینی هست که هست بخوام نخوام ندارمت...
برچسب:
نویسنده: میلاد فدایی
تاريخ: يکشنبه
25 مرداد
1405 ساعت: 16:56