دوباره نزدیک تولدت شد و اومدی توی ذهنم بعد از آخرین باری که ازت خواهش کردم یه مدتی رهام کنی واقعا دیگه نبودی اما این روزا شهریور و...خب معلومه دوباره اینجایی الان تو این خانه بازی که نشستم یه پسر نوجوون داره بازی میکنه که قیافش شبیه توعه. داشتم فکر میکردم شبیه نوجوونیای تو شاید باشه وقتی ١٢ ١٣ ساله بودی. بعد تو دلم گفتم کاش عمرش دراز باشه. هعی شهریور است و شهر ما عمریست پاییز است. و منم که توی روزای دلگیر شهریور تو تو یادم قدم میزنی تولدت مبارک عشق دورم.
برچسب:
نویسنده: میلاد فدایی
تاريخ: يکشنبه
25 مرداد
1405 ساعت: 16:56