2.44 بامداد و من بازم اینجام و داشتم فکر میکردم هنوزم که هنوزه از هیاهوی دنیای بیرون به تو پناه میارم دلم میخواد به هیچی اون بیرون فکر نکنم. احساس میکنم یه کامیون از رو قلبم رد شده. احساس میکنم
کشاورزی هستم که همه زمینشو آفت زده. نمیدونم مغزم همش داره سرزنشم میکنه. ولی یکجورایی بی حس شدم دیگه. هیچی حس نمیکنم و این منم که روز به روز همه چیز داره اهمیتشو برام از دست میده. این چاله ای که وسط سینه ام روز به روز داره بزرگتر میشه به این راحتیا دیگه پر نمیشه. زیــبـای جــــاودانــــــــــه...
ما را در سایت زیــبـای جــــاودانــــــــــه دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 26
تاريخ: دوشنبه
27 شهريور
1402 ساعت: 15:02