خرید بک لینک
میخواستم برات یه وویس ضبط کنم بعد دیدم چه کاریه تا وقتی اینجا هست. دیشب تو اونهمه مه و ابر کنارم نشسته بودی و دستمو تو گرفته بودی.با اهنگا میخوندی و منو بردی اونجا که از دور چراغ خونه ها کنار هم مثه ستاره ها روشنه. اونجایی که ذغال میخواستم بریزم رو لباست..اونجا که چای آتیشی خوردیم و بغل هم بودیم اونجا که بهم گفتی تو نازنین منی... خلاصه که ولنتاین قشنگی داشتم دیشب کنارت. اما خود خودم چی اون روحمه که با تو همه جا میاد و جسمم رو چند لحظه تنها میذاره تا کنار

برچسب: نویسنده: میلاد فدایی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 16:56

امروز دم صبح مثه یه جرقه یادم اومد که اینجارو خیلی فراموش کردم دلم خواست بیام یه چیزی بنویسم حالم خوبه البته این یک ماه اخر خیلی شرایط سختی داشتم... از بیمارستان و عمل بگیر تا... روزای سختی بود اما فکر کنم خوبم راستی 50 سالگی همدیگرو ندیدیما حیف. نزدیک نزدیکی به من اما این سالها سالای دوری بود عمری رو جون کندم کنارت که مرز منو تو سال نوری بود..

برچسب: نویسنده: میلاد فدایی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 16:56

دوباره نزدیک تولدت شد و اومدی توی ذهنم بعد از آخرین باری که ازت خواهش کردم یه مدتی رهام کنی واقعا دیگه نبودی اما این روزا شهریور و...خب معلومه دوباره اینجایی الان تو این خانه بازی که نشستم یه پسر نوجوون داره بازی میکنه که قیافش شبیه توعه. داشتم فکر میکردم شبیه نوجوونیای تو شاید با‌شه وقتی ١٢ ١٣ ساله بودی. بعد تو دلم گفتم کاش عمرش دراز باشه. هعی شهریور است و شهر ما عمریست پاییز است. و منم که توی روزای دلگیر شهریور تو تو یادم قدم میزنی تولدت مبارک عشق دورم.

برچسب: نویسنده: میلاد فدایی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 16:56

٢٠ مهر ماه ١۴٠۴ ١٢ سال گذشت. امروز که خبر فوت مامان شادی رو شنیدم این داغمم بیشتر خودشو نشون داد. واقعا چرا همه رفتنشونو میذارن واسه پاییز؟ مامان شادی رو یکی دوبار بیشتر ندیده بودم اما همیشه چهره ش تو ذهنم هست. زن مهربونی که چشمای روشنی داشت و لهجه اصفهانی رو خوب حرف می‌زد. از روزیم که فهمیدم مریض شده یک لحظه از خاطرم نرفت. شاید ادم نزدیکی به من نبود اما این مدل مرگ ها منو یاد همون ١٢ سال پیش میندازه.

برچسب: نویسنده: میلاد فدایی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 16:56

روزبه بمانی داره میخونه: خونه اون خونه قدیمی نیست این چند روز انگار سوار ترن هوایی بودم. بالاااا بعد یه دفعه پایین و سقوط. نمیدونم شاید ما ادمهای نرمالی نیستیم؟ شاید اصلا ادم نرمال پیدا نمیشه و شایدم اصرار من به نرمال بودن اشتباهه. اما من همون ورژن قبلی خودمو بیشتر دوست داشتم الان فقط حس میکنم اسیر یه قفس هستم و باید اونجوری باشم که دلش میخواد. تولدم اتفاق جالبی نبود و اون جمله هر سال افسوس از پارسال رو بیشتر تداعی میکنه.

برچسب: نویسنده: میلاد فدایی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 16:56

کم کم داره اینترنت وصل میشه اما کاش وصل نمیشد زمستونی که داریم زمستون خوشایندی نیس اقای قاضی بیشتر از همه چیز دلم برای این گوشه دنج خودم تنگ شده بود. اما خب اینبار گریه کردم برای آدمایی که نمیشناختمشون اما انگار سالها باهم بودیم. شاید بعدا اومدم و این پست رو ادیت کردم تا بهتربنویسم مغزم خالیه.

برچسب: نویسنده: میلاد فدایی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 16:56

بعد از فروپاشی های روانی متعدد بازم برگشتم به خودت داشتم می‌رقصیدم باهات. با یه اهنگ غمگین دیگه همه چیزو ول کردم. نه دوست دارم ادامه بدم نه خودمو درمان کنم نه بقیه سعی کنن کمکم کنن. دلم میخواد ببینم چی پیش میاد. من آدم سختی نبودم اما اینقد همه چیز سخت چیده شده که دیگه از توان من خارجه. دلم همین زندگی تخیلی خودمو میخواد.برامم مهم نیست که بقیه فکر کنن متوهمم یا چی. یه بارونی میاد که تو دوست نداشتی. ولی من دوسش دارم.

برچسب: نویسنده: میلاد فدایی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 16:56

یکی از دلایلی که شب خونه مامان اینا دوست ندارم بمونم اینه که اینجا بیشتر فکر میکنم. دلیلشم اینه که اینجا شبا همه زود میخوابن و من که تنها میمونم فکرام آوار میشن رو سرم. واسه همین از اینجا فراریم تا همین چند لحظه پیش داشتم آرشیو قدیمی استوریامو نگاه میکردم. اینکه چی بودم و چی شدم، اینکه ده سال از اون افکارم گذشته. و خب دلم نمیخواد به گذشته فکر کنم چون دلتنگ همه چیزایی میشم که داشتم و دیگه ندارم. یادم اومد که چقد رمان بعد از ابر، کافه پیانو و قهوه سرد آقای

برچسب: نویسنده: میلاد فدایی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 16:56

بعد از اینهمه مدت بازم برگشتم تو بغل خودت نمیدونم از کجای دردی که این مدت کشیدم بگم اما این روزا سخت تر از چیزیه که از خاطرم بره. تنهایی بار یه تنهایی بزرگ رو به دوشم میکشم. یجوری که خودمم عاجز شدم از تحملش اما تحمل میکنم نمیدونم تهش چی میخواد بشه اما دارم میگذرونم. و خودمم کم کم تموم میشم. موند به قلبم حسرتش به دست بیارمت ولی عشق همینی هست که هست بخوام نخوام ندارمت...

برچسب: نویسنده: میلاد فدایی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 16:56

این روزا که فکرم به این درجه از مشغولیت رسیده شبا کلا یه ساعت بیشتر نمیخوابم. ینی دلم میخواد بیشتر بخوابم ولی با کوچکترین صدا یا نوری بیدار میشم یه جوریه که دیشب پریشبا باتری ساعت تو اتاقمو دراوردم بس که تیک تیک میکرد.. خلاصه اینکه خیلی در عذابم با اینهمه استرس تو هیچ برهه ای از زندگیم روبه رو نشده بودم. خدایا خودت آرامش عطا کن.. به همه این روزا که گذشتن و یا دارن میان که فکر میکنم دلم میخواد فقط برم یه جای دور که فقط خودم باشمو خودم حتی گوشیمم نباشه دغدغه

برچسب: نویسنده: میلاد فدایی تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1402 ساعت: 15:02

دچار خود زنی شدم خود کشی لحظه ای همه کارایی رو میکنم که زمانی که تو بودی میکردم همه اون اهنگارو دارم گوش میدم

برچسب: نویسنده: میلاد فدایی تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1402 ساعت: 15:02

بعد از 9 سال تونستم بیام امامزاده خودم که نه روحم اونم به لطف یه نفری که بعد از اینهمه سال انگار فقط اومده بود که این یه کارو واسه من انجام بده. چقد دل تنگت بودم چقد خوب که روی سنگ قبر عکس حک میکن و چقد بد که تو الان باید عکست روی سنگ باشه داشتم فکر میکردم اگه بودی الان سی و سه سالگیتو کنار هم جشن میگرفتیم حیف که نیستی حیف که رفتی حیف که این دنیا کم بود برات ..

برچسب: نویسنده: میلاد فدایی تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1402 ساعت: 15:02

3321 روز 3321روزه که نیستی لالایی کودکانه هم منو یاد تو میندازه. یهو میبینم دارم با لالایی گریه میکنم اما هر روز یچیزی هست که برام تورو بعد از 3321 روز یادآوری کنه. اهنگ سوغاتی هایده یکیشونه. اونجا که میگه عمر دوباره منی... قلبم میره قلبم از حال میره.. بعد برمیداره میبرتم وسط جاده فیروزکوه.. اونجا که پر از جنگله.. جنگل چرا باید برای من غم انگیز باشه.. اخرین باری که از اون جاده اومدم اینقد خسته بودم که چشامو بستم جنگلارو نبینم.

برچسب: نویسنده: میلاد فدایی تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1402 ساعت: 15:02

2.44 بامداد و من بازم اینجام و داشتم فکر میکردم هنوزم که هنوزه از هیاهوی دنیای بیرون به تو پناه میارم دلم میخواد به هیچی اون بیرون فکر نکنم. احساس میکنم یه کامیون از رو قلبم رد شده. احساس میکنم کشاورزی هستم که همه زمینشو آفت زده. نمیدونم مغزم همش داره سرزنشم میکنه. ولی یکجورایی بی حس شدم دیگه. هیچی حس نمیکنم و این منم که روز به روز همه چیز داره اهمیتشو برام از دست میده. این چاله ای که وسط سینه ام روز به روز داره بزرگتر میشه به این راحتیا دیگه پر نمیشه.

برچسب: نویسنده: میلاد فدایی تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1402 ساعت: 15:02

داشتم نوشته های پایینو میخوندم قدیمی ترا رو که میخونم انگار واسم مثه به خواب گذشته همه اتفاقای دردناک اون سالها از حضور تو تا رفاقت با علی که الان اون سر دنیا داره زندگی میکنه. از خودم که الان یه نیو تایپ دیگه شدم و از روال عجیب غریب زندگی. چی شد کی بودم کی شدم... حتی وقتی به تن صدات فکر میکنم به سختی یادم میاد که چجوری بود. مردن ندیدن آدما نیست نشنیدنشونه.. عزیز جونم که رفت من 10 سالم بود و اون موقع حتی امکان اینو نداشتیم ازش یه فیلم بگیریم که بازم تن

برچسب: نویسنده: میلاد فدایی تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1402 ساعت: 15:02

صفحه بندی